|
خدا انسان را از لجن[1] آفرید؛ سپس از روح خویش در او دمید و "بر صورت خویشش ساخت"[2] و نام ها را به وی آموخت و آن "امانت" را بر زمین و آسمانها عرضه کرد، از برداشتنش سر باز زدند، انسان برداشت، و سپس فرشتگان را همه فرمود تا در پیشگاه او به خاک افتند.[3]
و چهره ی همین انسان را همواره، هاله ای از "اندوه" دربرگرفته و از نخستین روزهای تاریخ، هرگاه که از انبوه تلاشهای حیات، خود را به گوشه ی انزوایی می کشانده تا به "خویش" و به "جهان" بیندیشد، اخمی از بدبینی بر نگاهش نقش می بسته و موجی از اضطراب بر سیمایش می نشسته است زیرا، وی همواره خود را ازین عالم "بیشتر" می یافته و می یافته است که "آنچه هست" او را بس نیست، احساسش از مرز این هستی می گذرد و آنجا که "هر چه هست" پایان می گیرد، او ادامه می یابد و تا "بی نهایت" دامن می گسترد.
وانگهی، در سیمای این خراب آباد، با سرشت صمیمی خویش و آن "خویشتن زلال خویش" بیگانگی ذاتی ای می بیند که او را از خو کردن و پیوند بستن با آن نومید می سازد و احساس غربت را در عمق وجدان خویش بیدار می کند و چون دردناکانه پی برده است که طبیعت پست و بی مغز و بیگانه با او ردای خویش را بر وی نیز کشیده و ، "بی حضور وی"، او را نیز به خویش آلوده است، از هستی طبیعت و هستی خویش بیزار می گردد. احساس غربت در این عالم و بیزاری از بیگانگی با خود – آن خود همدست و همداستان با این عالم – "وطن" را و "خویشاوندی" را فرایاد می آورد و از اینجا است که "ثنویت"، ریشه دارترین اصل فلسفی بشر، از هم آغاز در ایمان وی خانه میکند و بیهوده نیست که در نخستین طرحهای خام و مبهمی که در مغز انسان ابتدایی شکل گرفته است، اندیشه ی "جهان زیرین" و "جهان زبرین" – در هر زبانی به نامی و در هر قبیله ای به گونه ای – همیشه و همه جا هست و بی قراری در اینجا و شیفتگی بدانجا و آرزو و تلاش برای تقرب و تماس با آن، از طلوع تاریخ تا کنون، شورانگیزترین تپش ها و تلاشهای روح او را که مجموعه ی حیات معنوی او است، پدید آورده است.
|
واقعا متن زيبايي بود
ممنون دوست عزيز
5@};-